خرید بک لینک
اینستاگرام حساب کاربری ام را ربوده. بله می خواهم از فعل ربودن استفاده کنم. و این باعث شده که وقت آزاد بیشتری داشته باشم. این وقت آزاد بیشتر تا الان که زندگی ام را متحول نکرده. بیشتر باعث شده کامنت های سمی پای توئیت های کانال توئیتر دانشگاه تهرانی ها بخوانم و برای نسل فعلی و نسل های آینده متأسف باشم. وقت آزاد از یک ور دیگر هم بیشتر شده. اشتراک نتفلیکس را کنسل کرده ام و می خواهم ببینم تا کی می توانم بدون آن سر کنم. شاید فقط همین ماه. ون نوامبر هنوز کشنده نیست. برگ های زرد و نارنجی دور و برمان ریخته و گاهی آفتاب بی رمقی می تابد. هنوز شعله ی گرم ایران رفتن در قلبم روشن است. می توانم دوام بیاورم. اما زمستان که برسد احتمالاً برای ساختن سپر مدافع به سریال های ابلهانهxadی آمریکایی احتیاج دارم. با این حال گفتم بگذار کاری بکنم. نوشتن در وبلاگی که کسی دیگر نمی خواند آن کار بود. و گوش دادن به آهنگ قدیمی رضا یزدانی که همزمان هم دوستش دارم و هم از آن بدم میxadآید. دلیل این به به آن گوش می دهم این است که تازگی وقتی برای اولین بار بعد از دوسال در خیابان های تهران قدم زدم، این اهنگ را برای خودم گذاشتم و چیزی شکل گرفت. «خودمو گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان» جیزی مثل یک خاطرهxad ی جامد. این جوری است که من بعضی خاطره ها را صدا می کنم. خاطره هایی که ملموس و واضحند و حس مشخصی ایجاد کرده اند. و من این خاطره را برای روشن نگه داشتن آن شعله ای که بالاتر گفتم لازم دارم. چیزی در سرم هست، مثل بوی خاک باران خورده. شاید آن شب نم باران هم میxadزد.

برچسب: نویسنده: کسری حسین‌پور تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 18:58

صفحه بندی